|
زشت بانو
|
||
|
رادیکال های آزاد ذهن یک دختر زشت |
بشر در خدمت تخریب طبیعتِ سبز
یا
... طبیعت سبز در خدمت تثبیت بشر؟
چی بگم والله خودتون یه شام یا ناهاربه همراه دوستی دست ودلباز... به دربند و درکه و فشم و کن سلوقون تشریف ببرید تا هم از فضای سبزلذت ببرید و هم از غذاهای لذیذی که به حساب جیب دوستتان می باشد بهره ی وافر ببرید ...پس از آن وقتی که چشمتان به آن آت و اشغال های غیر قابل بازیافت که ماهی وار روی آِب رودخانه در حال غوطه خوردن هستند بیفتد ... شما را به چند خط حکیمانه ای که در بالا درج کردم خواهد رسانید ... نوش جانتان ![]()
نوشته جاتی الباقی گونه :
۱- این وبلاگ سیاسی نیست ... فقط ایهام زیاد تولید میکند ![]()
۲- یاران جان ِ جانی مرسی از سرزدنتان باز هم مثل همیشه قول میدهم بهتان سر بزنم ![]()
۳- بووووووووووووووووووووووق
نوشتاری الباقی گونه :
۱- این پست صرفا جهت اعلام وجودمان بوده و ارزش قانونی دیگری ندارد
۲- بابت آن حرف های ناخوشایند اعم از نفرین و ناسزا و نوازش ...بابت دیرکردِ دست به آپ شدن ممنانمممم ! در این مورد شما راست میگویید ولی حق با منه ![]()
۳-ممنانیتم را از صمیم قلب به شما اعتراف میکنم
۴- به همین زودی برمیگردم ![]()
دوستِ ماری با عصبانیت : به نظرت شامو کجا زهرمار کنیم ؟
ماری : دو تا خیابون اونطرف تر ! تازه همراه با شام فیلم هم میبینی !
دوست ماری: مگه اون خیابون سینما هم داره ؟
ماری:البته شبه سینما !!! فیلماش پخش زندست ! کافیه پشت شمشاد ها بشینی و ساندویچتو گاز بزنی و یه سنگ پرت کنی به اونایی که وسط خیابون ایستادن ! اینطوری هم غذات زهرمار میشه ، هم من برای همیشه از دست تو راحت میشم !هم اینکه حداقل اسمت جاویدان میشه ! حالا یا بعنوان منافق یا بعنوان مجاهد ... اگر هم خدا بخواد مفقودالجسد هم بشی !... فقط ایکاش میذاشتن تیرخلاصو خودم خالی کنم تو مخت !
دوستِ ماری : تف به روحت بیاد ماری !![]()
الباقی نوشت :
این منافق ها به مایکل جکسون عزیزمان هم رحم نکردند و اورا ناجوانمردانه کشتند
اینروز ها نوشته ها ی ما بوی خون میده مال شما چطور ؟
به افتخار تمام خرهای دنیا همه با هم : عرررر عررررر
به حمایت از تمامی گوسفند های دنیا همه با هم : بــــــــَع بــــــــَع
به طرفداری تمامی ماهی های دنیا همه با هم : !؟!؟!؟!؟!؟ ، !؟!؟!؟!؟!؟ ![]()
الباقی نوشت :
سلام علیکوم خوب هستین ؟ چه عجب از اینورا ؟
کمی دیر کردم اما ... زودی جبران میکنم ![]()
راستیاتش امشب میخواستم باقی داستان مرقومو بنویسم که دیدم لیلون جانمان خیلی فوری و سریع منو به یه بازی عجیباً و غریبا دعوت کرده اند .
شرایط بازی :
۱- نوشتن شرایط و قوانین حاکم بر زندگیم !
۲-دعوت از یاران جان برکف وبلاگ خوانمان به این بازی !
و خلاصه دیگه ...
یعنی مرقوم می افته واسه یه روز دیگه !
اما قوانین حاکم بر زندگی شخصی خودم :
۱- زندگی برای من شبیه خیمه شب بازی ای است که نویسنده و نمایشنامه نویس و عروسک و عروسک گردانش خودمم و گاه این نمایشنامه انقدر ساده و شفاف است که شاید توجه یک کودک را هم ساعت هابه خودش جلب کند .
۲-هرگز به چیزهایی که نمیخواهم فکر نمیکنم و شاید وقتی توجهم به آنچه که نمیخواهم معطوف میشود آگاهانه از کنارش عبور میکنم و با امید و لبخند به آنچه که میخواهم قوت میدهم .
۳-صداقت را میپرستم و عشق را سرلوحه ی دنیای ابدی خویش ساخته ام .
۴- وقتی که فکر میکنم در حال و هوای بسیار بدی قرار گرفته ام به خود میگویم : از این بدتر هم وجود دارد .
۵- ارزش های درونی خودم را دوست دارم ... خودم را دوست دارم ... مردم را دوست دارم ... و این جهان و آفریدگار بیهمتای بزرگ خویش را سپاس میگویم .
۶- هر وقت خدا را بیکران و بزرگ میپندارم ... خود نیز احساس عظمت و بزرگی میکنم و میدانم من نیز ذره ای از وجود آن بیهمتای قادر هستم .
۷- شادم ، شاد بودن را دوست دارم ، و آنکس را که شاد است میدوستم !
۸- فراموش نمیکنم که خدا همه جا هست ! چون انسان ها همه جا هستند و هر کدام از ما خدایان زندگی خویش هستیم !
دوستانی که به این بازی دعوت می شوند : شیخ الشیوخ رحمت الله ، رییس بزرگ ، شبی جون جونم ، آق دایی خان ، یک دوست ،دایی ارسلان ،بیزی عزیز ،ایستاده با قارچ عزیز
و کلیه ی دوستانی که به وبلاگ من تشریف می آورند و در لیست دوستان خوبم هستند و یا خواننده ی وبلاگم هستند نیز در این بازی دعوت هستند . ![]()
![]()
دوستان عزیز سلام ! از همه ی شما مسئلت دعا دارم که در این شب روحانی لب به دعا بگشایید و صمیمانه از خداوند برای این بنده ی حقیر دعا بفرمایید ! دعا کنید که بنده برنده ی خودروی این دوره ی بانک بشوم قول می دهم که همه اتان را دور تهران بچرخانم و بگردانم ... تا میتوانید متوسل به امدادهای غیبی شوید و مرا از این بلای جانمانسوز برهانید ...
ای بابا ! شوخی نمیکنم ! چرا تا شروع به خواندن پست های من میکنید فکر میکنید پای یک شوخی درمیان است ؟ نخیرم ! من جدی هستم ! درجایی که پای یک آبرو در میان است اصلا شوخی نمیکنم !
خب میدانید مشکلم چیست ؟ چجور بگویم ؟ رودربایستی ندارم ها ولی ز بانم قاصر از گفتن می باشد !،مشکل همین قوطی حلبی ای هست که من اسمش را گذاشته ام ماشین و دیگران به آن میگویند لگن! عمق فاجعه زمانی خودش را نشان میدهد که ماشین های مدل بالا وقتی با سرعت زیاد از کنارش رد میشوند ،قوطی حلبی من مثل ماشین های اسباب بازیِ موزیکالِ سکه ای که در فروشگاه ها برای سرگرم کردن بچه ها تعبیه شده است تکان های شدیدی میخورد و صحنه ای خنده دار برای آن قشر که دوست دارند حتی به درز دیوار نیز بخندند به وجود می آورد ... بابانشاط با اینکه همیشه دوست دارد احساسات دختر یکی یکدانه اش را جریحه دار نکند خواستار پارک این ارابه جنگی در دورترین نقطه ی پارکینگ می باشد چرا که چند تن از همسایگان مزداتری سوار و بنز نشین اصلا از همجواری با این عتیقه ی خنده دار خوششان نمی آید ... خب آنها نمیدانند که من با خود عهد بسته ام که اگر بنا به تعویض ماشین باشد کمتر از یک بنز آخرین مدل نمیخواهم ...لابددر پاسخ میگویید سنگ بزرگ علامت نزدن است...حالا این ها به کنار ! وقتی در ایام عید پس از سالیان دور زن عمو پسته ی من طبق وظیفه ی معمول یک خواستگار،راهی منزل ما کردند بابا نشاط پس از مشایعت میهمانان از پله ها بالا آمد و با صدایی که بی شباهت به صدای تارزان قصه های مادربزرگ نبود فریاد کشید : مااااااری ی ی ی ! و در دم به روی صندلی افتاد ... وقتی پس از خوردن آب و قند و کمی تنفس مصنوعی دهان به دهانِ مادر حالش خوب شد ! (البته خیلی خیلی خوب شد )
مادر با اخمی که سابقه نداشت به سوی من نگاه کرد و گفت : ماری میبینی با کارهات چه بلایی سر نشاط بیچاره ی من آوردی ؟ تا کی باید از دست تو بکشیم ؟
پدر : ماری ! تو باعث شدی دروغم در مقابل خواستگارها برملا شود ![]()
مادر : اصلا کی گفته بود قراضه ی بی خاصیتت را درست جلوی در ساختمان پارک کنی ؟
پدر : از همه بدتر اینکه خواستگارا با دیدن این ابوطیاره خندیدند و گفتند بیچاره صاحب این ماشین چقدر پول صافکاری داده و هنوز این ماشین به این روز است ...
مادر : از همه بدتر اینکه پدرت در مقابل مهمانان گلویی صاف کرده و گفت البته این ماشین که بی شباهت به ماشین مشتی مندلی نیست متعلق به سرایدارمان می باشد و ما همسایه ها قرار است تصمیم بگیریم و کمکی به او کنیم که بتواند ماشینش را عوض کند...
پدر با صدایی لرزان و بلندتر : از همه فاجعه تر اینکه همان موقع آقا سیف الدین، سرایدارمان،از راه رسید و گفت : آقای نشاط لطف کنید به دخترخانمتان بگویید این ابوقراضه اش را دیگر اینجا پارک نکند ... ماشالله اینهمه درآمد دارید و سعی نمیکنید کمی خرج کنید که این اسباب کریه المنظر را عوض کنید ؟ همه ی همسایه ها دادشان در آمده ... مردم روز عیدی اشیاء خوش منظره ی خود را در مقابل دید میگذارند و شما برعکس این آهن پاره را مثل زگیل جلوی در خانه گذاشته اید ...
و مادر : از همه بدتر وقتی بود که خواستگار بی ادب ِ تو هم با صدای بلند میخندید و میگفت ،ماشین ماری مندلی نه بوق داره نه صندلی ![]()
خب حالا شما کدامتان دوست دارید برای من دعا کنید ؟ ![]()
الباقی نوشت :
بقیه ماجرای مرقومو در پست های بعد می نویسم شما فعلا دعا کنید
خبر خواستگاری مرقوم به همه جا حتی به گوش ماتوشکا رسید و همگی را متعجب کرد... هر کس نظری میداد و همه میدانستند این خواستگاری ناگهانی پس از یک شکست عشقی ، برای مرقوم چیزی جز گرفتن انتقام از ماتوشکا نیست و او قطعا بعدها از پیشنهاد خود پشیمان خواهد شد ... عده ای که گل خانوم را میشناختند آرزو میکردند که پس از ازدواج آندو به هم دلبستگی پیدا کنندو زندگی خوبی داشته باشند ... و عده ای که مرقوم را میشناختند آرزو داشتند که او بعد از ازدواج فکر ماتوشکا را از سر بدر کند ...
وقتی گل خانوم با چهره ای شرمگین و گل انداخته به مرقوم جواب مثبت داده بود و بدون هیچ اندیشه ی درست یا غلط،گذاشته بود تا مرقوم او را در همان اتاق شرکت به آغوش بکشد و ببوسد او با چهره ای ابلهانه به مرقوم نگاه کرده و کلمه ی دوستت دارم را به زبان آورده بود و اما مرقوم پس از بوسیدن گل خانوم به این فکر میکرد که آیا کاری که میکند درست است ؟و اصلا میتواند لبهای ضخیم و قهوه ای گل خانوم را برای مدت زیادی در زندگی تحمل کند یا خیر...انتقام گیری مرقوم از ماتوشکا به حدی در ذهنش قوت گرفته بود که او در لحظات خلوت و تنهایی خود با افکار بیمارگونه اش تصوراتی را به ذهن می آورد که دور از دسترس نبود و او با لبخندی به آینده ای دوردست خود نگاه میکرد ... در صحنه ای از تصوراتش او در حالیکه رییس کارخانه ی بزرگ پدر گل خانوم شده است ،با ماشینی آخرین سیستم از مقابل چهره ی پشیمان ماتوشکا رد میشد و با کت و شلواری شیک و با کیفی پر از پول به ماتوشکا پز میداد و او را مسخره میکرد ... در صحنه ای دیگر ماتوشکا در حالیکه به پاهای مرقوم افتاده از او طلب عذر و بخشش داشت و میخواست که مرقوم به سوی او بازگردد ... و صحنه ها و صحنه های انتقام گیری پشت سر هم درذهن خشمگین مرقوم جان میگرفت اما در هیچکدام از این صحنه ها مرقوم حتی یکبار به فکر آینده ی خود با گل خانوم نبود ...
اما گل خانوم! او در یک درگیری اخلاقی قرار گرفته بود و با اینکه میدانست که ازدواج با نامزد قبلی اش محال است باز هم با اینحال با نامزد بی وفایش تماس گرفت و برای بار آخر با او اتمام حجت کرد و همچنان که انتظار داشت از نامزدش جواب رد گرفت و پس از گذاشتن گوشی با خیال راحت به آینده ی زیبای خود و مرقوم فکر میکرد ... مرقوم پسری خوش تیپ با هیکلی موزون و چهره ای جذاب بود که شاید دل هر دختری را به راحتی میتوانست به دست بیاورد و حال که از میان اینهمه دختران رنگ و وارنگ او را پذیرفته دیگر شکی نیست که وفادار به زندگی خواهد ماند و او را خوشبخت خواهد کرد ... مهم این بود که او از میان اینهمه دختر ،گل خانوم را انتخاب کرده است ...
اما پدر گل خانوم ! او پس از تحقیق در مورد خواستگار دخترش و بدست آوردن گذشته ی نه چندان روشن مرقوم با ازدواج دخترش به شدت مخالفت کرد و وقتی مقاومت گل خانوم را دید به صراحت به دخترش اعلام کرد که می تواند بین خانواده و مرقوم یکی را انتخاب کند...و وقتی مقاومت گل خانم شدت بیشتری گرفت دستور داد کلیه ی خطوط تلفن منزل قطع شود و تا اطلاع ثانوی گل خانوم تحت نظر خودش اجازه ی بیرون رفتن از منزل را داشته باشدتا کم کم هوای مرقوم از سر گل خانوم بیرون برود
یک ماه بعد جنجال ها آغاز شد ...
مرقوم و گل خانوم به اتفاق هم فرار کردند ... مرقوم با فکر اینکه؛ هیچ پدری نیست که دخترش را به خاطر کار خطایش نبخشد ... با گل خانوم به یکی از جنوبی ترین شهرهای ایران فرار کردند و با این عنوان که گل خانوم را دوست دارد و برایش ثروت پدر او مهم نیست بیشتر توانست اطمینان او را جلب کند ... چند ماهی از موضوع فرار آنها گذشت و مرقوم توانست در آن شهر کاری برای خود مهیا کند و منتظر فرصت بنشیند که پدر گل خانوم آنها را عفو کند ... اما در این چند ماه او نمیتوانست حتی به چهره ی گل خانوم در حین هم آغوشی نگاه بیندازد و تنها چیزی که او را در مقابل گل خانوم آرام و عاشق نشان میداد امید به رسیدن به اهداف شومی بود که در سر داشت ...
ادامه دارد
![]()
الباقی نوشت : ![]()
![]()
ازدوستانی که خواننده ی وبلاگ من هستند و یا در پیوندهایم هستند و یا تصادفی پنجره ی وبلاگ من را باز کرده اند و لطف کرده و نوشته هایم را میخوانند خواهش میکنم در آغاز سال جدید برای همه ی مردم دنیا آرامش و صلح و کامیابی را آرزو کنند و هر گونه اندیشه ی منفی و بیهوده را کنار بگذارند و با امید به آینده در تحقق آرمان های زیبای خویش بنگرند . پیشاپیش سال نوی همه ی شما عزیزانم مبارک . ایزد منان پشت و پناهتان . ![]()
![]()
![]()
![]()
سلام سلام سلام بر جمیع نسوان و رجال بلاگ خوانمان ( حتما الان میگین : سلام و زهر مار ! بیا و باقی داستانتو بنویس
)باید بگم در این مورد اصلا جوابی ندارم ...
از اینکه به من سر زدید و حالمو پرسیدین ممنونم . من خیلی خیلی خوب هستم . آخر ساله و مشغله ی کاری زیاد شده . باقی ماجرای مرقومو هم مینویسم . فقط از شما خواهشمندم که کمی تحمل بفرمایید که فرصتی برای نوشتن پیدا کنم ... حالا چه وقت ؟ خدا میدونه ...دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره ... البته اگر اصراری برای خواندن باقی ماجرای مرقوم دارید میتوانم سه پیشنهاد را در قالب یک پیشنهاد به شما ارائه بدهم و آن پیشنهاد از این قرار است که : در اسرع وقت دو کارمند تمام وقت رایگان در اختیار بنده بگذارید تا هر چه سریعتر انشالله کارها تمام شود و هم من در خدمت وبلاگ باشم ... هم اقلا این دو نفر کاری برای کشورعزیزشان انجام داده باشند ... و هم شما ثوابی در اجرا و پیشبرد اهداف اسلام و مسلمین و کسب رضایت آنان برده باشید ...آیا این یک پیشنهاد سه منظوره و بسیار مفید نبود ؟ در ضمن اگر دو نفر فداکارجان برکفِ خوب و خبره و آشنا به کار رایگان دیگر هم سراغ داشتید که برای امور خانه تکانی مناسب باشند میتوانید سریعا به بنده کامنت خصوصی بدهید...نمیدونم چرا کارهای خانه تکانی ماتمام نمیشود ... عیدتان پیشاپیش مبارک ... البته تا اون موقع خدمت میرسیمممم ![]()
|
|