|
زشت بانو
|
||
|
رادیکال های آزاد ذهن یک دختر زشت |
یکی بود یکی نبود
در روزگاران جدید(عصر متمدن خودمان را میگویم ) دختری بود که اززیبایی بی حد و حصری برخوردار بود و به جرات بگوبم چیزی کم از دخترِشاه پریون قصه های عصر قدیم نداشت (گمون کنم بیشتر هم داشت ... حالا شاید هم نداشت ولی هر چی داشت برای این عصر جدید خیلی زیاد داشت (چی گفتم
).
خلاصه این دختر قصه ی مااز همان بدو ترکش استخوان (منظور شروع رشد و نمو طولی و عرضی اندام است نه ترکش و خمپاره!)بدون توجه به معضل کمبود پسران دم بخت ... بسیار بسیار خواستگاران رنگ و وارنگ داشت ...(توجه کنید از همان سن و سال سیزده چهارده سالگی ) پولدار و بی پول ... تحصیل کرده و نکرده و القصه همانی که یکی از خوانندگانِ آنسوی آبی در وصف خواستگاران آن دختراینگونه نقل کرده که : شاه میاد با لشکرش واسه پسر کوچیکترش ... آیا بدم آیا ندم ؟؟؟!!! ( در مورد جمله ی آخر ،با خود خواننده ی عزیز مشورت کنید )...![]()
خلاصه ... این دختر زیبا که ما او را از این لحظه ماهرو مینامیم روز به روز بزرگ و بزرگتر شد و زیبایی او نیز به اوج خود رسید ... تا به جایی که خواستگارانِ او گاه از فرط عشق ِ به آن دختر ،از دیوار خانه بالا رفته و برای لحظه ای راضی به دیدن چهره ی این دختر لطیف و خواستنی بودند...وچه بسا که برادر و پدر ماهرو با تدابیر امنیتی خود ،گاه با جریان برق کم ولت که به دیوارهای خانه کشیده بودند مچ این خواستگاران ِ چشم چران را گرفته وآنان را با چشمانی سرخ و موهایی که از آنها دود به هوا بلند میشد به منزل و به دست پدر و مادرشان میسپردند واز خداوند منان ،طلب عافیت برای آن جوان برق زده مینمودند....
ماهرو دختر آخر ِ خانواده ای اصیل و اسم و رسم دار شهرشان بود و چه بسا کسانی بودند که برای به دست آوردن مال و منال به سوی منزل ماهرو در مینوردیدند و دلباخته و پشیمان از قصد و هدف خویش سلانه سلانه از آن منزل بیرون می آمدند ... و آرزو میکردند که ایکاش روزی ماهرو را مادر بچه هایشان ببینند.
پدر ماهرو اما ... با همه ی تعصب خویش نسبت به دختر کوچکش ،انتخاب همسر آینده ی ماهرو را به خود او سپرد و میدانست که جگر گوشه اش انتخابی نادرست نخواهد کرد ...
سالها گذشت ... ماهرو بیست ساله شد و تحصیل خود را در یکی از شهرستان های دور ادامه داد ... بماند که که کارمندان خرد و کلانِ دانشگاه ِ ماهرو ،چه سختی ها از دست خواستگاران ِ این دختر جوان نکشیدند و گاه خودشان هم به چشم خواهری دیده ی حسرت به سوی او میدوختند ... دقت کنید ...فقط به چشم خواهری !!
و اما ماهرو مصمم تر از آن نشان میداد که بخواهد به این زودی تن به ازدواج بدهد ... تا اینکه ... خبر دردناک فوت ناگهانی پدر ِ او زمانی به او رسید که او سال دوم دانشگاه خود را در رشته ی روانشناسی میگذراند ...
ادامه دارد
باقالی نوشت :
- این داستان بجز اسامی مندرج در آن واقعی است
-از دختران جوان دم بخت و نیمه بخت و تمام بخت خصوصا الله بختکی های ِبخت نشین خواهش میکنم از آن پند بگیرند ... (خواه پند گیر ...خواه ملال )
فرض کنید با شخصی آشنا می شوید که در وهله ی اول و در ساعت اول به شما پیشنهاد ازدواج می دهد و برگ دوم شناسنامه اش را پس از یک اظهار عشق طولانی در مقابل شما می گشاید و با صدایی لرزان از شما میخواهد با او تشکیل زندگی بدهید ...
فرض کنید پس از گذشت سه ماه در مقابل آن شخص نشسته اید و شناسنامه اش در دستان شماست و شما تازه متوجه شده اید که آنروز اول شما فقط به دنبال اسم یک زن در برگ دوم شناسنامه میگشتید ... غافل از اینکه... اصلا به کلمه ی المثنی وسط شناسنامه توجه نکرده اید ...
فرض کنید ... ![]()
این یک داستان واقعی جنجالی است که در چند قسمت به رشته ی تحریر در خواهد آمد
الباقی نوشت :
-
سلام
-خواندن این داستان به خانوم های دم بخت که اصلا اعصاب معصاب ندارند توصیه نمی شود
بشر در خدمت تخریب طبیعتِ سبز
یا
... طبیعت سبز در خدمت تثبیت بشر؟
چی بگم والله خودتون یه شام یا ناهاربه همراه دوستی دست ودلباز... به دربند و درکه و فشم و کن سلوقون تشریف ببرید تا هم از فضای سبزلذت ببرید و هم از غذاهای لذیذی که به حساب جیب دوستتان می باشد بهره ی وافر ببرید ...پس از آن وقتی که چشمتان به آن آت و اشغال های غیر قابل بازیافت که ماهی وار روی آِب رودخانه در حال غوطه خوردن هستند بیفتد ... شما را به چند خط حکیمانه ای که در بالا درج کردم خواهد رسانید ... نوش جانتان ![]()
نوشته جاتی الباقی گونه :
۱- این وبلاگ سیاسی نیست ... فقط ایهام زیاد تولید میکند ![]()
۲- یاران جان ِ جانی مرسی از سرزدنتان باز هم مثل همیشه قول میدهم بهتان سر بزنم ![]()
۳- بووووووووووووووووووووووق
نوشتاری الباقی گونه :
۱- این پست صرفا جهت اعلام وجودمان بوده و ارزش قانونی دیگری ندارد
۲- بابت آن حرف های ناخوشایند اعم از نفرین و ناسزا و نوازش ...بابت دیرکردِ دست به آپ شدن ممنانمممم ! در این مورد شما راست میگویید ولی حق با منه ![]()
۳-ممنانیتم را از صمیم قلب به شما اعتراف میکنم
۴- به همین زودی برمیگردم ![]()
دوستِ ماری با عصبانیت : به نظرت شامو کجا زهرمار کنیم ؟
ماری : دو تا خیابون اونطرف تر ! تازه همراه با شام فیلم هم میبینی !
دوست ماری: مگه اون خیابون سینما هم داره ؟
ماری:البته شبه سینما !!! فیلماش پخش زندست ! کافیه پشت شمشاد ها بشینی و ساندویچتو گاز بزنی و یه سنگ پرت کنی به اونایی که وسط خیابون ایستادن ! اینطوری هم غذات زهرمار میشه ، هم من برای همیشه از دست تو راحت میشم !هم اینکه حداقل اسمت جاویدان میشه ! حالا یا بعنوان منافق یا بعنوان مجاهد ... اگر هم خدا بخواد مفقودالجسد هم بشی !... فقط ایکاش میذاشتن تیرخلاصو خودم خالی کنم تو مخت !
دوستِ ماری : تف به روحت بیاد ماری !![]()
الباقی نوشت :
این منافق ها به مایکل جکسون عزیزمان هم رحم نکردند و اورا ناجوانمردانه کشتند
اینروز ها نوشته ها ی ما بوی خون میده مال شما چطور ؟
به افتخار تمام خرهای دنیا همه با هم : عرررر عررررر
به حمایت از تمامی گوسفند های دنیا همه با هم : بــــــــَع بــــــــَع
به طرفداری تمامی ماهی های دنیا همه با هم : !؟!؟!؟!؟!؟ ، !؟!؟!؟!؟!؟ ![]()
الباقی نوشت :
سلام علیکوم خوب هستین ؟ چه عجب از اینورا ؟
کمی دیر کردم اما ... زودی جبران میکنم ![]()
راستیاتش امشب میخواستم باقی داستان مرقومو بنویسم که دیدم لیلون جانمان خیلی فوری و سریع منو به یه بازی عجیباً و غریبا دعوت کرده اند .
شرایط بازی :
۱- نوشتن شرایط و قوانین حاکم بر زندگیم !
۲-دعوت از یاران جان برکف وبلاگ خوانمان به این بازی !
و خلاصه دیگه ...
یعنی مرقوم می افته واسه یه روز دیگه !
اما قوانین حاکم بر زندگی شخصی خودم :
۱- زندگی برای من شبیه خیمه شب بازی ای است که نویسنده و نمایشنامه نویس و عروسک و عروسک گردانش خودمم و گاه این نمایشنامه انقدر ساده و شفاف است که شاید توجه یک کودک را هم ساعت هابه خودش جلب کند .
۲-هرگز به چیزهایی که نمیخواهم فکر نمیکنم و شاید وقتی توجهم به آنچه که نمیخواهم معطوف میشود آگاهانه از کنارش عبور میکنم و با امید و لبخند به آنچه که میخواهم قوت میدهم .
۳-صداقت را میپرستم و عشق را سرلوحه ی دنیای ابدی خویش ساخته ام .
۴- وقتی که فکر میکنم در حال و هوای بسیار بدی قرار گرفته ام به خود میگویم : از این بدتر هم وجود دارد .
۵- ارزش های درونی خودم را دوست دارم ... خودم را دوست دارم ... مردم را دوست دارم ... و این جهان و آفریدگار بیهمتای بزرگ خویش را سپاس میگویم .
۶- هر وقت خدا را بیکران و بزرگ میپندارم ... خود نیز احساس عظمت و بزرگی میکنم و میدانم من نیز ذره ای از وجود آن بیهمتای قادر هستم .
۷- شادم ، شاد بودن را دوست دارم ، و آنکس را که شاد است میدوستم !
۸- فراموش نمیکنم که خدا همه جا هست ! چون انسان ها همه جا هستند و هر کدام از ما خدایان زندگی خویش هستیم !
دوستانی که به این بازی دعوت می شوند : شیخ الشیوخ رحمت الله ، رییس بزرگ ، شبی جون جونم ، آق دایی خان ، یک دوست ،دایی ارسلان ،بیزی عزیز ،ایستاده با قارچ عزیز
و کلیه ی دوستانی که به وبلاگ من تشریف می آورند و در لیست دوستان خوبم هستند و یا خواننده ی وبلاگم هستند نیز در این بازی دعوت هستند . ![]()
![]()
دوستان عزیز سلام ! از همه ی شما مسئلت دعا دارم که در این شب روحانی لب به دعا بگشایید و صمیمانه از خداوند برای این بنده ی حقیر دعا بفرمایید ! دعا کنید که بنده برنده ی خودروی این دوره ی بانک بشوم قول می دهم که همه اتان را دور تهران بچرخانم و بگردانم ... تا میتوانید متوسل به امدادهای غیبی شوید و مرا از این بلای جانمانسوز برهانید ...
ای بابا ! شوخی نمیکنم ! چرا تا شروع به خواندن پست های من میکنید فکر میکنید پای یک شوخی درمیان است ؟ نخیرم ! من جدی هستم ! درجایی که پای یک آبرو در میان است اصلا شوخی نمیکنم !
خب میدانید مشکلم چیست ؟ چجور بگویم ؟ رودربایستی ندارم ها ولی ز بانم قاصر از گفتن می باشد !،مشکل همین قوطی حلبی ای هست که من اسمش را گذاشته ام ماشین و دیگران به آن میگویند لگن! عمق فاجعه زمانی خودش را نشان میدهد که ماشین های مدل بالا وقتی با سرعت زیاد از کنارش رد میشوند ،قوطی حلبی من مثل ماشین های اسباب بازیِ موزیکالِ سکه ای که در فروشگاه ها برای سرگرم کردن بچه ها تعبیه شده است تکان های شدیدی میخورد و صحنه ای خنده دار برای آن قشر که دوست دارند حتی به درز دیوار نیز بخندند به وجود می آورد ... بابانشاط با اینکه همیشه دوست دارد احساسات دختر یکی یکدانه اش را جریحه دار نکند خواستار پارک این ارابه جنگی در دورترین نقطه ی پارکینگ می باشد چرا که چند تن از همسایگان مزداتری سوار و بنز نشین اصلا از همجواری با این عتیقه ی خنده دار خوششان نمی آید ... خب آنها نمیدانند که من با خود عهد بسته ام که اگر بنا به تعویض ماشین باشد کمتر از یک بنز آخرین مدل نمیخواهم ...لابددر پاسخ میگویید سنگ بزرگ علامت نزدن است...حالا این ها به کنار ! وقتی در ایام عید پس از سالیان دور زن عمو پسته ی من طبق وظیفه ی معمول یک خواستگار،راهی منزل ما کردند بابا نشاط پس از مشایعت میهمانان از پله ها بالا آمد و با صدایی که بی شباهت به صدای تارزان قصه های مادربزرگ نبود فریاد کشید : مااااااری ی ی ی ! و در دم به روی صندلی افتاد ... وقتی پس از خوردن آب و قند و کمی تنفس مصنوعی دهان به دهانِ مادر حالش خوب شد ! (البته خیلی خیلی خوب شد )
مادر با اخمی که سابقه نداشت به سوی من نگاه کرد و گفت : ماری میبینی با کارهات چه بلایی سر نشاط بیچاره ی من آوردی ؟ تا کی باید از دست تو بکشیم ؟
پدر : ماری ! تو باعث شدی دروغم در مقابل خواستگارها برملا شود ![]()
مادر : اصلا کی گفته بود قراضه ی بی خاصیتت را درست جلوی در ساختمان پارک کنی ؟
پدر : از همه بدتر اینکه خواستگارا با دیدن این ابوطیاره خندیدند و گفتند بیچاره صاحب این ماشین چقدر پول صافکاری داده و هنوز این ماشین به این روز است ...
مادر : از همه بدتر اینکه پدرت در مقابل مهمانان گلویی صاف کرده و گفت البته این ماشین که بی شباهت به ماشین مشتی مندلی نیست متعلق به سرایدارمان می باشد و ما همسایه ها قرار است تصمیم بگیریم و کمکی به او کنیم که بتواند ماشینش را عوض کند...
پدر با صدایی لرزان و بلندتر : از همه فاجعه تر اینکه همان موقع آقا سیف الدین، سرایدارمان،از راه رسید و گفت : آقای نشاط لطف کنید به دخترخانمتان بگویید این ابوقراضه اش را دیگر اینجا پارک نکند ... ماشالله اینهمه درآمد دارید و سعی نمیکنید کمی خرج کنید که این اسباب کریه المنظر را عوض کنید ؟ همه ی همسایه ها دادشان در آمده ... مردم روز عیدی اشیاء خوش منظره ی خود را در مقابل دید میگذارند و شما برعکس این آهن پاره را مثل زگیل جلوی در خانه گذاشته اید ...
و مادر : از همه بدتر وقتی بود که خواستگار بی ادب ِ تو هم با صدای بلند میخندید و میگفت ،ماشین ماری مندلی نه بوق داره نه صندلی ![]()
خب حالا شما کدامتان دوست دارید برای من دعا کنید ؟ ![]()
الباقی نوشت :
بقیه ماجرای مرقومو در پست های بعد می نویسم شما فعلا دعا کنید
|
|